خرید بک لینک
این چند روز اینقدر از هوای گرم تهران نالیدم که حالا با شنیدن صدای رعدوبرق و بارون کمی که عصر بارید میتونم بگم حالم بهتره. شش صبح بیدار شدن هر روز انرژی زیادی ازم می‌گیره و هر بارم به این فکر می‌کنم اگه خونه بودم دو ساعت بیشتر می‌تونستم بخوابم :) استاد راهنما بعد دو هفته بهم جواب داد. یه چیزایی رو گفت اصلاح کنم و خب این چند روز اینقدر خسته و بی‌حوصله بودم که لپ‌تاپ رو فقط برای دیدن انیمه هاناکو باز می‌کنم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: dailylifenote تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

این سه روز آخر اونقدر خسته شدم که فقط دلم میخواد بخوابم. چهارشنبه همراه تیانا رفتیم تئاتر جیره بندی پر خروس برای مراسم سوگواری رو دیدیم. یه تئاتر معمولی بود که می‌تونست بهتر بشه. دیروز هم همراه زهرا رفتیم خونه فاطمه‌. بعد کارم خیلی شتابان آماده شدم تا برم خونه زهرا و از اونجا برادرش ما رو رسوند. زهرا رو هم بعد دو سال دیدم :) از اینکه هیچ جای زندگیم وقت نمی‌کنم تا با دوستام وقت بگذرونم ناراحتم. تا آخر شب خونه فاطمه بودیم و درباره هر چی که این مدت گذشت با همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: dailylifenote تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

گاهی وقتا از اینکه احساسات مختلفی رو تجربه می‌کنم که براشون جوابی ندارم و نمی‌تونم کنارشون بزنم و حالم رو بهتر کنم از خودم ناامید میشم. کنارش خوب می‌شد از یه سری احساسات خلاص می‌شدم یا حداقل می‌تونستم به زبون بیارمش. پنجشنبه کنار بچه‌ها به این فکر کردم کاش مثل زهرا می‌تونستم هر چی تو ذهنم هست رو بگم و از یه سری بلاتکلیفی‌ها رها بشم ولی همچین کاری ازم برنمیاد. در زمان حاضر رفتم ساعتم رو گرفتم، کل این یک روز و نصفه که ساعتم رو نداشتم انگار دست چپم فلج بود :) بعد ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: dailylifenote تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

امروز تو اتوبوس موقع برگشت به خوابگاه دو تا دختر روبه‌روی من داشتن درباره رزرو غذا صحبت می‌کردن‌ با شنیدن حرفاشون یه فکر مسخره‌ای تو ذهنم گذشت نکنه زمان برگشته عقب :)) به خودم گفتم الان که دانشگاه‌ها باز نشده از چی دارند حرف می‌زنند اما خب آخرش نفهمیدم و به خودم گفتم این چه فکرایی که می‌کنی تو این زندگی من معجزه به این راحتی‌ها اتفاق نمیوفته. تهش مثل همیشه ناامیدیه که باهاش مواجه میشی. امروز بعد تموم شدن کارم ازشون خداحافظی کردم و فعلا مشخص نیست دیگه کیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: dailylifenote تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

مغز و قلبم اصلا زمان خوبی رو برای ناراحت شدن انتخاب نکردند. نمی‌دونم شاید به خاطر این دوره مسخره پی‌ام‌اس باشه یا هر چی. دیشب اکانت یکی از استادای دوره کارشناسی رو دیدم و بعدش یه سری از همکلاسی‌هایی که تو تموم این مدت فراموش کرده بودم. اما خب مغزم تصمیم گرفت که باید ناراحت بشه و این وضعیت تا در روز جاری هم ادامه پیدا کرد. کنار اینها رفتن از تهران هم بی تاثیر نیست. برای زمان آینده عصر بلیط گرفتم و حالا هم باید بشینم کم کم وسایلم رو جمع کنم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: dailylifenote تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

بعد از دو هفته برگشتم خونه. اول از همه از اینکه اینجا داره بارون می‌باره خوشحالم البته که این خوشحالی اونقدر نیست که بتونه جلوی فکرای منفی و حال ناراحت منو بگیره. این چند روز زیادی پر حرف شدم. با بقیه و با خودم. کلی فکرهای مختلف تو ذهنم میاد و میره و سر همه‌شون با خودم بلند بلند فکر می‌کنم و آخرشم به همون جواب همیشگی می‌رسم. امروز وجیهه همکلاسی ارشدم بهم پیام داد. آخرین بار وسط جنگ باهاش حرف زده بودم و می‌تونم بگم بخش زیادی از قلب و مغزم اون رو از زندگیمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: dailylifenote تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

تنها اتفاق به‌روزی که تو این دو سه روز برام افتاده اینه که قابلیت حذف ترم پیش دوباره فعال شده و بعد تماسم با مسئول آموزش و بعد از کلی دعوا کردن باهام گفت می‌تونه ترم قبل رو برام حذف کنه. با این کارش دیگه هفت ترمه نمیشم و قابلیت دفاع کردن تا آخر زمستون رو دارم و اینجوری برام بهتر میشه و نیازی نیست که شتابان کارا رو پیش ببرم. اما خب مسئول خوابگاه گفت خبری از خوابگاه تو این ترم نیست حتی دعوا کردم اما کارا نبود با اینکه هفته قبل زنگ زدم گفته بود بچه‌هایی که حذف ترمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: dailylifenote تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

۳۰ شهریور ۱۴۰۵

غروب با مامان دعوام شد :)) سر همون چیزای تکراری. میتونستم اینقدر زود واکنش نشون ندم اما خب خسته شدم حقیقتا. از وقتی بابابزرگ مرده رفتارهای خانواده بابا بیشتر دارند تو روند زندگی‌مون تاثیر میذارند. شما ببین برای بابای من هیچ وقت ارزش قائل نبودند هیچ وقت نشد بهمون تو سخت‌ترین موقعیت‌ها کمک کنند اما حالا مادربزرگم همش درخواست‌های عجیب داره و مامان هم سر این قضیه عصبیه. کاش موجودی به اسم فامیل وجود نداشت.

برچسب: نویسنده: dailylifenote تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

در روز جاری گواهینامه‌م اومد اما حقیقتش خوشحال نشدم. به خاطر وضعیتی که اطرافم در جریانه و کاری نمی‌تونم بکنم و تنها حرص خوردن و ناراحت شدنش برام می‌مونه. میخواستم برم فایل‌های مصاحبه رو تایپ کنم که امشب واقعاً حوصله‌ش رو ندارم. در روز جاری همکارم گفت یکی از سایت‌هایی که این دو سه سال روش کار می‌کردم و خبرها رو منتشر می‌کردم موقتا غیرفعال میشه. از اول هم مشخص بود قصد ندارند براش‌ هزینه کنند تا بالا بیارنش‌ اون وقت زومیت تو زمستون زومان رو راه میندازه و خبرهای کلی ویوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: dailylifenote تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

برای خوابگاه نامه زدم به معاونت دانشجویی و یه جواب سربالا گرفتم. منتظر زمان آیندهم تا ببینم وقتی الهام میره کوی چی میشه و بعد از اونم دوباره خودم زنگ می‌زنم. از وقتی حذف ترمم اوکی شد و حالا می‌دونم تا بهمن فرصت دفاع دارم متاسفانه برای پایان کار‌نامه دوباره شل کردم. مصاحبه‌ها هم تموم شده و به جز چند نفر که باید دوباره بهشون پیام بده کسی نمونده. با همینا تعداد افراد رو رسوندم به سی نفر. حالا تو ادامه بتونم آدم‌های بیشتری پیدا کنم که چه بهتر نشد هم با همینا ادامه میدم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: dailylifenote تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:44

صفحه بندی